شهید

در این وادی پر فراز و نشیب هستی،

دلهایی هستند که چون ققنوس،

از خاکستر خویش دوباره برمی خیزند و

با پرواز بلندشان،آسمان را به نور معرفت

و ایثار روشن می سازند.

شهدای ما،

همان ققنوسهای عاشقند که پروانه وار

گرد شمع حقیقت گشتند و جان عزیزشان را

در طبق اخلاص نهادند تا ما امروز در آرامش و امنیت گام برداریم.

نامشان،

زمزمه ایست ابدی در گوش تاریخ و

یادشان،

چراغیست فروزان در مسیر ره یافتگان.

این وبلاگ،

سفری است به عمق جان فشانی ها و پایداریهای آنان که با تقدیم هستی خویش، هستی را معنا بخشیدند.

زندگی نامه شهید بهمن امیریان فارسانی

برگ کوچکی از زندگی نامه شهید بهمن امیریان فارسانی

شهید بهمن امیریان

متولد سال 1344 در شهرستان فارسان می باشد دبستان را در شهر فارسان در مدرسه جلوه قدیم گذرانده در سال 1357 موقع انقلاب با خانواده خود به اصفهان مهاجرت کرده و دوره راهنمایی و دبیرستان خود را در شاهین شهر ادامه تحصیل دادند . در خلال درس خواندن در بسیج منطقه ثبت نام کرده و به همکاری با بسیج ادامه داده و نگهبان و محافظ امام جمعه شاهین شهر شدند . . از دوم دبیرستان برای اعزام به جبهه از طرف سپاه پاسداران اقدام کرده و از سال 1360 بطور مداوم در جبهه های جنگ حضور داشت. در سال 1362 در عملیات والفجر به عنوان بی سیم چی طی عملیاتی زخمی و به اسارت نیروهای بعثی درآمد و از سال 1362 تا 1364 در اسارت عراق بود و چون به قول هم سنگرانش که اسیر شده بودند و جزء اسرای آزاده بودند می گفتند او با نیروهای بعثی سازش نداشت و همیشه شکنجه می شد . حتی براداران سپاه پاسداران چندین بار به ماتذکر دادند که به برادرتان که نامه می نویسید حتما بگوئید که مقداری رعایت کند اینقدر در اسارت با عراقی ها درگیری پیدا نکند چون اذیتش می کنند و همان هم شد آنقدر شکنجه اش کردند تا همانجا به شهادت رسید و در اردوگاه کرخ اسلامی ( عراق) بخاک سپرده شد . در 12 مرداد 1381 همراه 570 اسیر شهید به وطن بازگردانده شد و در مراسم تشعیع پیکرش برادر دیگرش که برای تشعیع جنازه آمده بود در راه برگشت به خوزستان تصادف کرده و فوت می شود و مراسم شب هفتشان با هم برگزار می شود .

اواز لحاظ خصوصیات اخلاقی بسیار پسر محجوب و سربزیر و آرام بود و به پدر و مادر احترام خاصی می گذاشت فقط صدای بلندش در موقع مناجات با خدا و خلوت با قرآن شنیده می شد . نماز شب و راز و نیاز شبانه اش ترک نمی شد . در طول دبستان و تعطیلات تابستان به همراه دو برادرش و یکی از خواهرانش برای کمک به خرج خانواده قالی می بافتند .

تا سن 16 سالگی پا به جبهه گذاشت ودرسن 18سالگی اسیر و در سن19 سالگی توفیق شهادت نصیبش شد.

تاریخ تولد : 5/9/1344

تاریخ اسارت : 28/8/1362 در عملیات والفجر 4 در محل مریوان بر اثر اصابت گلوله در نخاع زخمی و به اسارت درآمد

تاریخ شهادت : 1363 /5/1 بیمارستان نظامی الرشید

کد ملی : 4679361549

نیت

برادر عزیزم راهم جای پای توست

چرا که راه تو جای پای انبیاء بوده و هست . 

بک گراندموبایل مهدوی 1

عملیات والفجر 5

عملیات والفجر 5

عملیات والفجر 5
عملیات والفجر5 ساعت 24 روز 27 بهمن سال 1362 با رمز یا زهرا (س) در منطقه کوهستانی چنگوله حد فاصل شهرهای مهران و دهلران به اجرا درآمد.
نیروهای عمل کننده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دو مرحله با هدف آزادسازی بلندی های منطقه چنگوله وارد عمل شدند.
در همان ساعات نخست، بلندی های پیزولی، آزادخان کشته، تنگه چنگوله و دهها کیلومتر مربع از خاک ایران آزاد و جاده بدر - طیب عراق به تسلط نیروهای ایرانی درآمد. همچنین به 4تیپ از گارد مرزی عراق خساراتی وارد شد.
در مرحله دوم مناطق دیگری نیز از خاک ایران و عراق آزاد شد و نیروهای خودی در آن استقرار یافتند که از جمله آن، استقرار نیروهای ایرانی در 35کیلومتری بزرگراه بغداد - بصره است.
در این مرحله نیز 4تیپ کوهستانی عراق به طور 100درصد و تیپ 50 زرهی لشکر 12 بیش از 50 درصد منهدم شد و دشمن با دادن 1770 تن کشته و زخمی و اسیر در طی شش پاتک سنگین عقب نشینی کرد.
در مجموع دو مرحله عملیات، منطقه‌ای به گستردگی110 کیلومتر مربع شامل بلندی‌های «پیزولی»، «تنگه چنگوله»، «تونل»، «چغا عسکر»، «عباس عظیم»، پاسگاه‌های شمالی«عین عبد»، «طارق»، «الرباقی»، شهرک‌های «یک سایه»، «آل یاسین» و روستاهای شیخ احمدآزاد گردید و چهل دستگاه تانک و نفربر، مقداری سلاح سبک و نیمه سنگین، دو فروند چرخبال، ده‌ها دستگاه خودروی نظامی و ده انبار مهمات دشمن منهدم و ده‌ها دستگاه تانک و نفربر، شماری خودروی نظامی و انواع سلاح‌های سبکو و نیمه سنگین به قنیمت رزمندگان سپاه پاسداران درآمد.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي عمليات و الفجر5 را با رمزيا زهرا (س) آغاز كرد . عمليات والفجر 5 درمنطقه عملياتي چنگوله حدفاصل مهران و دهلران اجرا شد و هدف ازاجراي اين عمليات آزاد سازي منطقه عملياتي بود، در عمليات والفجر 5 ضمن دستيابي به هدف عمليات شمار زيادي ازافراد دشمن كشته يا اسير شدند و تجهيزات درخور توجهي ازدشمن نيزمنهدم شد.

نتایج عملیات

مناطق آزاد شده:
وسعت منطقه آزاد شده : 110 کیلومتر مربع
ارتفاعات بندپیر علی، تنگه ی چنگوله، تونل، چغاعسکر و عباس عظیم
پاسگاه های شمالی، عین عبد، طارق و الرباغی عراق
شهرک های یک سایه، آل یاسین و روستای شیخ احمر
تسلط بر جاده ی طیب - بدره ی عراق
تجهیزات منهدم شده ی دشمن:
40 دستگاه تانک و نفربر
مقدار زیادی سلاح سبک و نیمه سنگین
2 فروند هلی کوپتر
دهها دستگاه خودرو نظامی
10 انبار مهمات
ارتفاعات بند پیر علی ، تنگه ی چنگوله ، تونل ، چغا عسکر و عباس عظیم ،پاسگاه های شمالی ، عین عبد، طارق و الرباغی عراق ، شهرک های یک سایه ، آل یاسین و روستای شیخ احمر ، تسلط بر جاده ی طیب - بدره ی عراق

تجهیزات منهدم شده ی دشمن :
40 دستگاه تانک و نفربر
مقدار زیادی سلاح سبک و نیمه سنگین
2 فروند هلی کوپتر
دهها دستگاه خودرو نظامی
10 انبار مهمات
یگان های منهدم شده ی دشمن:
تیپ باز سازی شده 4 گارد مرزی ، یک واحد کماندویی ، تیپ 4 کوهستانی ، یک گردان تانک از تیپ 50 زرهی لشگر 12
تعداد کشته و زخمی های دشمن : بیش از 3600 نفر
تعداد اسراء : 170 نفر
ارگان‌‌ عمل‌كننده : نیروی‌ زمینی‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی‌

دستاوردها :
آزادسازی 110 كیلومتر مربع ، انهدام 40 تانك ، 2 بالگرد و به هلاكت رساندن بیش از 3600 عراقی و غنیمت گرفتن دهها دستگاه تانك و نفربر و خودرو
عملیات‌ « والفجر5 » ساعت ‌24 روز27 بهمن‌ ماه ‌1362 با رمز « یا زهرا (سلام‌ الله‌ علیها ») در منطقه‌ كوهستانی‌ «چنگوله» حدفاصل‌ شهرهای‌ مهران‌ و دهلران‌ به‌ اجرا درآمد. نیروهای‌ عمل‌ كننده‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی‌ در دو مرحله‌ با هدف‌ آزادسازی‌ بلندی‌های‌ منطقه‌ چنگوله‌ وارد عمل‌ شدند.
در همان‌ ساعات‌ نخست، بلندی‌های‌ « پیزولی » ، «آزادخان‌ كشته » ، «تنگه‌ چنگوله» و ده‌ها كیلومتر مربع‌ از خاك‌ ایران‌ آزاد و جاده‌ « بدر – طیب » عراق‌ به‌ تسلط‌ نیروهای‌ ایرانی‌ درآمد . همچنین‌ به‌4 تیپ‌ از گارد مرزی‌ عراق‌ خساراتی‌ وارد شد. در مرحله‌ دوم‌ مناطق‌ دیگری‌ نیز از خاك‌ ایران‌ و عراق‌ آزادشد و نیروهای‌ خودی‌ در آن‌ استقرار یافتند كه‌ از جمله‌ آن، استقرار نیروهای‌ ایرانی‌ در35 كیلومتری‌ بزرگراه‌ بغداد- بصره‌ است. در این‌ مرحله‌ نیز4 تیپ‌ كوهستانی‌ عراق‌ به‌ طور100 درصد و تیپ‌50 زرهی‌ لشكر12 بیش‌ از50 درصد منهدم‌ شد و دشمن‌ با دادن ‌3770 تن‌ كشته‌ و زخمی‌ و اسیر در طی‌ شش‌ پاتك‌ سنگین‌ عقب ‌نشینی‌ كرد.
در مجموع‌ دو مرحله‌ عملیات، منطقه‌ای‌ به‌ گستردگی ‌110 كیلومتر مربع‌ شامل بلندی‌های‌ «پیزولی»، «تنگه‌ چنگوله» ، «تونل» ، «چغا عسكر» ، «عباس‌ عظیم» ، پاسگاه‌ های‌ شمالی‌ «عین‌ عبد» ، «طارق» ، «الرباغی» ، شهرك‌ های‌ «یك‌ سایه» ، «آل یاسین» و روستای‌ شیخ‌ احمد آزاد گردید و 40 دستگاه‌ تانك‌ و نفربر ، مقداری‌ سلاح‌ سبك‌ و نیمه‌ سنگین ، 2 فروند چرخبال ، ده‌ها دستگاه‌ خودروی‌ نظامی‌ و 10 انبار مهمات‌ دشمن‌ منهدم‌ و ده‌ها دستگاه‌ تانك‌ و نفربر ، شماری‌ خودروی‌ نظامی‌ و انواع‌ سلاحهای‌ سبك‌ و نیمه‌ سنگین‌ به‌ غنیمت‌ رزمندگان‌ سپاه‌ پاسداران‌ درآمد.

یگان های منهدم شده ی دشمن:
تیپ بازسازی شده 4 گارد مرزی، یک واحد کماندویی، تیپ 4 کوهستانی
یک گردان تانک از تیپ 50 زرهی لشگر 12
تعداد کشته و زخمی های دشمن: بیش از 3600 نفر
تعداد اسراء: 170 نفر

غنائم:
دهها دستگاه تانک و نفربر
تعدادی خودرو نظامی
مقدار زیادی سلاح سبک و نیمه سنگین

عمليات والفجر پنج از نگاه دیگر
با هدف آزادسازي ارتفاعات منطقه چنگوله ، در 27 بهمن سال 1362 و با رمز يا زهرا (س) در منطقه چنگوله (حدفاصل مهران و دهلران) آغاز شد.
در اين عمليات رزمندگان اسلام متشكل از نيروهاي سپاه و بسيج تحت امر قرارگاه خاتم‌ الانبيا (ص) با عبور از ميدان‌هاي مين و موانع ايذايي ، با حمايت آتش توپخانه، خود را به مواضع نيروهاي عراقي رسانيده و پس از چنر روز نبرد سخت موفق به تصرف اهداف پيش ‌بيني شده شدند.
وسعت منطقه آزادشده در اين عمليات 110 كيلومترمربع و تجهيزات منهدم شده دشمن شامل40 دستگاه تانك و نفربر، مقدار زيادي سلاح سبك و نيمه‌سنگين، دو فروند هلي كوپتر، ده‌ها دستگاه خودرو نظامي و 10 انبار مهمات بود.
همچنين يگان‌هاي منهدم شده دشمن شامل تيپ بازسازي شده چهار گارد مرزي، يك واحد كماندويي، تيپ چهار كوهستاني و يك گردان تانك از تيپ 50 زرهي لشكر 12 بود.
در اين عمليات بيش از 3600 نفر از نيروهاي دشمن كشته و 170 نفر نيز به اسارت درآمدند.
در اين عمليات ده ها دستگاه تانك و نفر بر، تعدادي خودرو نظامي و مقدار زيادي سلاح سبك و نيمه سنگين به غنيمت درآمد.

خلاصه گزارش عملیات والفجر 5 :
نام عملیات : والفجر 5
زمان اجرا : 27/11/1362
تلفات دشمن : (کشته، زخمی و اسیر)3770
رمز عملیات : یا زهرا(سلام الله علیه)
مکان اجرا : منطقه کوهستانی چنگوله- جبهه میانی جنگ
ارگان های عمل کننده : نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
اهداف عملیات : آزاد سازی ارتفاعات منطقه چنگوله
منطقه عملیاتی: منطقه ی چنگوله (حدفاصل مهران و دهلران)
تاریخ شروع: ساعت 00/24 - 27/11/1362

نقشه عملیات :

دفاع مقدس,هفته دفاع مقدس,عملیات,عملیات زمینی,عملیات های دفاع مقدس,سپاه پاسداران,ایران,نقشه عملیات,مهران,والفجر

برگی کوچک از دوران اسارت شهید بهمن امیریان

امروز قصد آن است که از یک پاسدار بسیجی عارف سینه سوخته و درد کشیده ای بنویسم که مظلوم واقع شده است.

از خدای تبارک و تعالی استمداد می طلبم که مرا مورد لطف قرار دهد تا قلم و افکارم فقط در جهت ارزش های انقلاب و خون پاک شهدا باشد.

بهمن امیریان مخاطب عزیزم نیز می خواند، کلمه بهمن از حروف ب،ه،م،ن این چهار حرف در کنار هم قرار گرفته و نام یک انسان عاشق را تشکیل داده است. برخی از اوقات بسیاری از ما در همین چند کلمه و تشکیل جمله ایی از این گونه کلمات خلاصه می شویم. اما گاهی نام بعضی از افراد فراتر از یک جمله و شهرت است که یکی از آنها همین شهید "بهمن امیریان" است.

بهمن امیریان متولد سال 44بود، یعنی زمانی که جنگ نابرابر بر ما تحمیل شد او 15 ساله بود و پانزده سالگی یعنی ورود به هفت سال سوم زندگی است. در بحث روان شناختی و شخصیت پردازی و بر اساس گفتمان متخصصان این رشته، هفت سالگی دورانی است که انسان از نوجوانی به جوانی پا گذاشته است.

بیشترین اوقات روزانه هر فرد در این سن و سال به خودش تعلق دارد که در این تعلق به زیبایی برون و نوع پوشش و نوع رفتار می پردازد. این یک روند کاملا طبیعی است. شاید در کمیت و کیفیت آن نوسان باشد ولی عدم نیست.

یعنی امکان ندارد یک جوان در ابتدای جوانی از بحث پوشش ظاهری و آراستگی تیپ و استایل بدنیش فارغ باشد و بر اساس این مبحث تقریبا جزء محالات است اما امام و انقلاب و دفاع مقدس این ناممکن را ممکن کرد.

بنابراین جوانانی که تحت فرامین امام راحل تربیت شدند این مقوله ها را زیر پا گذاشته و چرخش 180درجه ای به آن دادند. جوانان انقلابی و بسیجی کشورمان با رهبری امام راحل نه اینکه به ظاهرخود توجهی نمی کردند بلکه در مسیر تکاملی به درون خویش بیشتر توجه داشتند.

نتیجه کار این می شود که امام راحل رضوان الله تعالی علیه فرمودند "شهدای ماره صد ساله را یکشبه طی نمودند". شاید افرادی باشند که در این مصداق کلامی ابهامی داشته باشند اما پاسخ این کلام امام راحل را شهید "شاهرخ ضرغام" مدنظر قرارمی دهیم. این باور را همگان داریم که یک نیرویی قوی تر ازنیروی ما و طبیعت است که از نیست، هست می سازد. او قادر مطلق است و قادر است مخلوقاتش را در کمترین زمان ممکن به سمتی هدایت کند که به تکامل برسند.

دربیست هفتم بهمن ماه شصت و دو عملیاتی با نام "والفجر پنج" در مناطق مهران، چنگوله و دهلران آغاز شد که اهداف نظامی آن فریب دشمن و خروج از هور الهویزه بود که جزئیات آن رامی توان در ویکی پدیای عملیات جستجو کرد.

اما بهمن داستان ما در این بهمن ماه سال 62 چه می کند و در کجای آن قرار دارد. جوانی که تازه گام در عرصه جوانی نهاده است و در خانواده ای زندگی می کند که پدری متدین و مادری فاطمی صفت دارد.

حاج اسماعیل پدر شهید والامقام بهمن کسی نیست جزیک انسان وابسته به اهل بیت با صداقت کامل و منشی ساده و بی آلایش و بدون کبر و ریا دارد.

فرزند او نیز بهمن جوانی هفده ساله که هنوز محاسن صورتش کامل نیست اما عقلش سلیم و خدایی شده است اما این سوال پیش می اید که چه ارتباطی بین بهمن با جنگ آنهم با گردان های رزمی و عمل کننده و خط شکن وجود دارد.

او در خط مقدم جبهه فعال است و می جنگد و شعارش امام راحل ، شهدا و خط سرخ شهادت است. چرا که با پیروزی انقلاب اسلامی مسیر جوانان کشورمان بطور کامل تغیر و مساجد و پایگاهاه ها به فرمان حضرت امام راه اندازی می شود.

جوانان عارف و بسیجی می شوند و راه برای همه باز شده است و بهمن هم از این قاعده مستثنی نیست و توسل های پدر و مادرش در روزهای زندگی او را آماده تر می کند. تا که پا را فراتر بگذارد و احساس مسئولیت بکند و وارد مقوله دفاع مقدس شود.

محل زندگی بهمن و خانواده از فارسان به شاهین شهر منتقل شد و علت مهاجرت این بود که امکانات تحصیلی در استان چهار محال و بختیاری کافی نبود.

حاج اسماعیل هم دوست داشت فرزندانش در مقاطع عالی تحصیلی درس بخوانند. به همین خاطر زندگیش را بi خاطر تحصیل فرهاد و بهمن و شاهپور و دو دخترش به شاهین شهربرد.

بهمن فعالیتش در خط امام بود و این راه را بر راه های دیگر ترجیح داده بود. اما وقتی موضوع جنگ پیش آمد بهمن بدلیل شرایطی که برایش فراهم شده بود راهی جبهه شد.

گویی احساس مسئولیتش خیلی زیاد شده بود و برای رفتن و دفاع از کشور در پوست خود نمی گنجید. بالاخره با رفت و آمدهای زیاد موفق شد که به جبهه اعزام شود و این موضوع درسن شانزده سالگی اتفاق افتاد.

در سال 61به جبهه حق علیه باطل رفت و مجروح شد ولی هیچکس نفهمید که بهمن از چه ناحیه ای مجروح شده است اما با این وجود جبهه را رها نکرد. سال 62که از راه رسید همه ایام خود را در جنگ بود تا عملیات مورد نظر فرا رسید "والفجر پنج" و رزمندگان به خط دشمن زدند.

در گوشه ای پرت و غیر قابل باور، بهمن و تعدادی از بچه های گردان گیر افتاده بودند و دشمن سفاک بعثی روی آنها اشراف کامل داشت و عاشقان هنرمند را مورد تهاجم قرار داده و بسیاری را با تیرخلاص به شهادت رسانید.

برخی ها هم مثل بهمن بخi اطر اعتقادی که داشتند بسیار مقاومت کردند تا اینکه تیر دشمن به کمرش اصابت و مهره های ستون فقراتش را درگیر کرد. تا قادر به حرکت نباشد همه همرزمان بهمن در عملیات شهید شده بودند.

با این حال باید شرایطی فراهم میشد تا با بقیه شهدا تخلیه شوند اما اینگونه نشد. وقتی دشمن مطمئن می شود که دیگر صدای شلیکی در کار نیست دست بکار می شود و تیر خلاص می زند که تعدادی از آنها به شهادت می رسند.

اما وقتی نوبت بهمن برای تیرخلاص می شود او اقدامی نمی کند و افسر عراقی وبه گمان اینکه شهید شده است آنجا را ترک می کند.

بهمن هم بیهوش روی زمین افتاده و همه بدنش را خون فرا گرفته بود. اما وقتی ناکسان فاقد شرافت بعثی برای تخلیه در منطقه حاضر می شوند، بهمن و تعداد دیگری را که قادر به حرکت نبودند را به اسارت می گیرند.

این در حالی است که بر اساس کنوانسیون های بین المللی اسرای مجروح باید با تجهیزات کامل جابجا شوند اما افسر عراقی با بی رحمی کامل آنها را در یک کامیون قرار می دهد و به شهر العماره می فرستد.

بهمن و دیگر اسرای مظلوم (که در حدود 21 نفر بودند) در عین مظلومیت در یک اتاق محقر زندانی می شوند. هر چند که قوانین بین الملی می گوید باید برای آنها پرستار تهیه شود و صفر تا صد خواسته های شان را برآورده کرد اما بعثی ها با قساوت تمام با آنها رفتار می کنند.

تا اینکه تعدادی از رزمندگان داوطلب خدمت به آنها می شوند و مورد موافقت رئیس اردوگاه واقع می شود.

فرصتی دست داد تا از آزاده جانباز "حسین معظمی" که با بهمن در یک اردوگاه اسیر بود خصوصیات و روحیات بهمن را جویا و کنجکاو بودم پسر عمویم چگونه ایام اسارت را سپری کرده بود و چگونه شهیدشد.

او گفت: بهمن بقدری ماخوذ به حیا و متواضع بود که در طول دو سال اسارت تا شهادتش هرگز به خانواده اش نگفت که روی تخت افتاده ام و قادربه حرکت کردن نیستم. او هیچگاه به پدر و مادرش نگفت که قادر نیست لباس هایش را از تنش بیرون بیاورد.

با این همه مظلومیت او هیچ وقت نگفت که پدر یا سایر اعضای خانواده قادر نیستند مسایل بهداشتی وشخصی اش را بخوبی انجام دهند. وقتی این موارد را آزاده شوشتری ساکن اهواز برایم گفت قلبم شکست و نفسم به شماره افتاد که خدایا ما کجائیم و شهدا کجا بودند و هستند.

خدایا ضایع نخاعی باشی آن هم در اسارت بعثی هایی که همپا و همقدم کودک کشان تکفیری هستند که تا وقتی که ضربات شلاق شان دربدن اسیری تبدیل به خونریزی نمی شد احساس رضایت نمی کردند و چقدر این نوع اسارت سخت بود.

ازمعظمی پرسیدم بهمن وقتی اینجا بود به نماز و مسایل دینی مقیدبود یا نه، آیا در ارودگاه با همان وضعیت قطع نخاعی هم اینگونه بود؟ با بغضی فروخورده پاسخ داد، ما در اردوگاه فقط یک جلد کلام الله مجید داشتیم اما بهمن همه دعاها را در سینه اش حفظ کرده بود.

او میگفت: بهمن دعای کمیل را در کوتاه ترین زمان ممکن به من آموخت و امروز دعای کمیل را بدون در دست داشتن کتاب قرائت می کنم و این نتیجه تلاش های او است.

بیست و یک اسیر در یک اتاق، اینها باید هر کدام شان یک ویلچر مخصوص داشته باشند درحالی که همگی فقط سه تا وبلچر داشتند. در طول روز دو ساعت درب اتاق باز می شد و این بندگان پاک خدا باید برای امور شخصی و رفع حاجت اقدام کنند.

گاهی دو ساعت تمام میشد اما به شش هفت نفرشان نوبت نمی رسید و درب اتاق مجددا قفل می شد.در هفته فقط یک روز آب گرم میشد و باید طبق زمان تعیین شده این بیست و یک نفر استحمام می کردند.

خدایا نه پدری، نه مادری، نه خواهری و نه برادری چقدر سخت است و چه درد جانکاهی باید تحمل کرد. تعدادی از رزمندگان غیرتمند به افسران عراقی پیشنهاد دادند که کار خدماتی این عزیزان را انجام دهند که نام دو تن از آنها که یکی (حسین معظمی) در اهواز و دیگری( محمد مهدی تیموریان) در شهرضا است. این دو ابر مرد متواضع خط شکن پیرو خط امام کارهای بهداشتی و پزشکی اسرا را از صفر تا صد انجام می دادند. البته همراه آنها دکتر مجید جلال وند، دکتر بیگدلی، دکتر پاک نژاد (برادرشهیدان پاک نژاداهل یزد) دکترعظیمی و دکتر بختیاری کارهای جانبازان را انجام می دادند

اما در حد معمول نه اینکه به صورت کامل رسیدگی کامل شود، چرا که فرمانده ارودگاه این اجازه را به اطبای ایرانی نداده بود و پزشک عراقی هم تمایلی برای درمان آنها نداشت. زیرا اگر رسیدگی می شد آنها در آن مظلومیت شهید نمی شدند.

در آن اردوگاه بعثی به ظاهر داروخانه ای وجود داشت که مجهز و پر از داروهای کمیاب بود و با وجود لوازم پانسمان زخم و غیره اما نقش تبلیغاتی داشت. هر دو ماه یکبار درب آن باز و صلیب سرخ از روند آن فیلمبرداری می کرد تا در رسانه های بین المللی اعلام شود که عراق اینگونه به اسرا سرویس دهی می کند.

همه پرسنل و درجه داران اردوگاه می دانستند که بهمن و اسرای دارای ضایعه نخاعی به شدت درد می کشند و در حال سپری کردن روزها و شبهای سختی با دردهای غیر متعارف هستند.

اما اقدامی صورت نمی گرفت تا اینکه ضایعات جسمی بهمن شدت بیشتری گرفت و حرکت دست هایش هم کند شد. بهمن با صبر و استقامت مثال زدنی روزهای اسارت را پشت سر می گذاشت و همچنان با قرآن مانوس و ادعیه های حفظ شده را در سینه بر زبان جاری می کرد.

با این وجود هر روز که می گذشت دردهای بهمن بیشتر و بیشتر می شد و صورت چو ماه او که حجب و حیاء و شور و نشاط آن را فرا گرفته بود آرام آرام کبود شد و زیرچشمان او پف کرده بود.

همه ما از این وضعیت نگران شده بودیم ولی بهمن می گفت هر آنچه قسمت باشد راضی است. وقتی از او می پرسیدیم کجایت بیشتر درد می کند می گفت درد برای خدا درد ندارد قشنگ است آن قدر قشنگ که متوجه آن نمی شوم.

یک روز که بهمن داستان ما خیلی صوت قرآنش زیباتر شده بود و دائم از فرازهای کمیل و قرآن می خواند، صورتش کبود شد و فشارهای درونی به بیرون سرایت کرد که دکتر جلالوند تقاضای یک سوند برای دفع ادار بهمن کرد.

بمیرم برادرم، ای کاش نبودم تا امروز درباره تو با این همه درد و صلابت و عظمت نمی نوشتم. ای کاش فدائیت می شدم و امروز این مطالب را از دلاور بسیجی بی ادعا نمی نوشتم و اینهمه درد را تشریح نمی کردم.

وقتی سوند را به بهمن زدند خونی شد، این وضعیت از نظر پزشکی یعنی اینکه کلیه ها خونی و راه خروج بسته شده است اما با این وجود هیچ گونه امکاناتی ندادند. پزشک بعثی تصمیم گرفت بهمن را به بیمارستان العماره اعزام کند. اما دیگر فایده ای نداشت و به دلیل خونریزی شدید و از کار افتادن کلیه هایش در بیمارستان به خیل یاران شهیدش پیوست. ارتباط همه با بهمن قطع شده بود تا اینکه سه روز بعد دوستان کنجکاو شده و از پزشک عراقی موضوع را جویا می شوند و می گوید بهمن مات یعنی اینکه بهمن مرد.

این مرگ در افکار کثیف بعثی ها بود در حالی که در نگاه همه بهمن به لقا الله رسیده بود. او نه تنها نمرده بود بلکه وقتی صوت دعای کمیل اش را در ذهن تداعی می کرد روحیه ما چند برابر مضاعف می شد. احساس مان این بود که بهمن را در نزدیکی کربلا در واقعه فرات روبروی مولا ابوالفضل به خاک سپرده اند.

اینک آتش خاندان امام حسین(ع) و آب آوری عباس را شاهد است. بهمن دو سال بود که در کنار ما بر روی تخت افتاده بود. با وجود اینکه مهره چهارم و پنجم کمرش تیر خورده بود اما می شد او را مداوا کرد.

ددمنشی عراقی های بعثی باعث شد که بهمن از حضور در کنار خانواده محروم شود. در حالی که ما در کشورمان بهترین امکانات را به اسرای عراقی ارائه کردیم. تا آن حد که بعد از اسارت بسیاری از آنها به عراق باز نگشتند.

بهمن عزیز با یک دنیا صبوری و یک دنیا ایثارگری و عشق به خدا از کنار ما پر کشید و به دوستان شهیدش پیوست. اما بعد از هفده سال دوباره استخوانش را برای تشیع و تدفین آوردند.

در همان روز تدفین، برادرش(فرهاد) به حاضرین می گوید من را کنار بهمن خاک کنید و این سخن او هفتاد و دو ساعت بعد محقق شد. چرا که وقتی از شاهین شهر به سمت خوزستان در حرکت بود در جاده تصادف و به وصال معبود می رسد.

عمو هم در کمترین مدت زمان از فراغ فرزندانش که قصد داشت آنها را تا مقاطع بالای تحصیلی حمایت کند و کنارشان باشد دق مرگ شد و بوصال فرزندان خلفش رسید.

حقیر هم طی مدتی که از همراهان شهید بهمن در اردوگاه العماره عراق موضوع را پیگیری می کردم و صدای آنها را برای ثبت مطالب در تاریخ ضبط می کردم مسائلی از شکنجه و وحشی گری بعثی ها در اسارت شرح دادند که عاقبت به خودم اجازه ندادم یک سطر از آنها را بنویسم.

اگر چه این عزیزان این اختیار را به حقیرداده بودند و مانعی برای نشر خاطرات آنها وجود نداشت اما متاسفانه از شنیدن آن احساس حقارتی عجیب می کردم و نتوانستم دستم را بر روی صفحه بچرخانم و دردها را بنویسم، چرا که صادقانه بگویم شنیدن این شکنجه و توحش بعثی ها در حق اسرا، قلب هر آزاده ای بر روی این کره خاکی را به درد می آورد.

یـــــادبادآن روزگاران یادبـــــــــــــــــاد.والسلام من اتبع الهدا

برگرفته شده از فاش نیوز به قلم رضا امیریان

روایتی از اسرای قطع نخاع اردوگاه عنبر

آزاده محسن غلامعلیان در سال ۱۳۴۱ در اصفهان به دنیا آمد. وی در سال ۶۱ به همراه لشکر۱۴ امبر اساس قانون صلیب سرخ اسرای قطع نخا و معلولینی که شرایط خاص داشتند مبادله شدند و وی به آغوش وطن بازگشت.

آزاده محسن غلامعلیان بیان کرد: بعد از منتقل شدن به اردوگاه عنبر من را به درمانگاه بردند. به آنجا که رسیدم ۱۷ اسیر قطع نخاعی دیگر را هم‌ دیدم که بستری بودند. بستری بودن دائمی ۱۷ آزاده قطع نخاع حداقل مستلزم وجود یک توالت فرنگی بیرون از محوطه درمانگاه یا حتی گوشه‌ای از سالن آن بود، اما درمانگاه هم مثل سایر آسایشگاه‌های اردوگاه از داشتن این امکانات محروم بود. نمی‌دانم چگونه آن اوضاع و شرایط را توصیف کنم که مشمئز کننده نباشد. پاسخ دادن به این پرسش که مجروحین قطع نخاع که نمی توانستند از سرویس‌های بهداشتی معمولی استفاده کنند یا حتی نمی‌توانستند از جایگزین آن سطل‌های که برای این منظور در آسایشگاه‌ها بود استفاده کنند، چگونه باید این نیاز اولیه بهداشتی را برآورده سازند؟

آب آشامیدنی و مصارف بهداشتی ما مثل بقیه‌ی آسایشگاه‌ها توسط برادران آزاده دلسوزی که در انجام این گونه امور به مجروحین و جانبازان کمک می‌کردند با سطل‌های پلاستیکی از بیرون محوطه درمانگاه به داخل آورده می‌شد و در ظرف سفالین بزرگی بنام «حُبانِه» که روی یک سه پایه‌ی فلزی نصب شده بود نگهداری می‌شد.تخت‌های ما از نوع نامرغوب‌ترین تخت‌های فلزی بود که در آن برزخ بعثی نعمت بزرگی محسوب می‌شد، که دکتر مجید با ترفندی خاص تشک‌ها را برای استفاده ما آماده می‌کرد و زیر تخت‌ها هم جایی برای گذاشتن ظرف ادرار تعبیه کرده بود.

این ظرف‌ها گاه قوطی خالی رب‌گوجه یا روغن بود که دکتر مجید آنها را از دوستانی که در آشپزخانه کار می‌کردند برای استفاده ما می‌گرفت. ما اغلب اوقات برای اینکه تشک‌هایمان خیس و نجس نشود باید روی شکم می‌خوابیدیم تا هم ادرارمان داخل این قوطی‌ها تخلیه شود و هم کمتر دچار زخم بستر شویم و در همین حالت هم غذا می‌خوردیم و نماز می‌خواندیم. وضعیت ما برای دکتر مجید که با لحن شیرینش فضای سخت اسارت را تلطیف می‌کرد چیزی شبیه وضعیت «کروکودیل‌»ها را تداعی کرده بود، بخاطر همین وقتی می‌خواست ما را بصورت جمعی مورد خطاب قرار دهد می‌گفت: «سوسمارها». و وقتی هم که با گویش ملیح آذری می‌خواست به کادر درمان مطلبی را در مورد ما بگوید می‌گفت «اوشاخ لارون....» یعنی بچه ها و براستی دکتر مجید برای ما پدری مهربان بود.

شرایط سخت اسارت موجب شد که بعضی از بچه‌ها به زخم بسترهای دردناکی دچار شوند یکی از دوستانی که زخم بسترهایی عمیق و بدخیمی داشت حاج حسینعلی صبوری بود که زخم بسترهایش تا بعد از آزادی همچنان باقی ماند و نهایتا در اثر عوارض همین زخم‌ها و آسیب‌های جسمی دیگر ناشی از قطع نخاع بودن به درجه رفیع شهادت نائل شد.

آقای صبوری اصالتا مشهدی بود ولی بعد از ازدواج ساکن اصفهان شد که قبل از اینکه خبر اسارت ایشان به خانواده‌اش برسد پیکر مطهر شهیدی را اشتباها بجای ایشان تشییع می‌کنند و در گلستان شهدای اصفهان به خاک می سپارند. آزاده صبوری صدای دلنشینی داشت و گه‌گاهی که حوصله داشت اشعار مذهبی و خطبه حضرت سجاد علیه السلام در شام را برایمان می خواند. هنوز زنگ صدای او در گوشم هست: «ایهاالنَّاسُ أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَی أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا. أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا. أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَی. أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَی.»

آزاده محسن غلامعلیان در ادامه به ذکر نام ۱۷ اسیر قطع نخاعی دیگر اردوگاه عنبر در دوران اسارت خود پرداخت که به شرح زیر است:

۱-اسماعیل جوشانی اهل تنکابن بود ، او که در عملیات تنگ چزابه قطع نخاع شده و به اسارت در آمده بود درد عصبی شدیدی داشت، بدون اغراق صدای نالههای اسماعیل نه تنها برای نگهبان‌های داخل اردوگاه آشنا بود حتی نگهبان‌های آنسوی سیم خاردارها هم پژواک ناله هایش را می شنیدند، درد که امانش را میبرید آنچنان فریاد می زد که گویی بند، بند وجودش از هم گسیخته می‌شد.

۲-یکی دیگر از بچه های قطع نخاع اهل چناران مشهد سید غلام عباس جم سوار بود که چون شباهت زیادی به ژاپنی‌ها داشت دکتر مجید به او لقب «چین چانگ» داده داده بود.

۳-عبد المطلب نخستین هم بچه مشهد بود و چون زیاد جنب و جوش داشت دکتر به او می گفت: «جم جمک.»

۴- محمد رضایی بچه رفسنجان با آن گویش ملیحش نیز گاهی شادی و نشاط را به جمع ما هدیه می کرد خصوصا که حرف‌های او برای دکتر مجید موقعیت شوخی خوبی فراهم می کرد. یادم نیست که ظهر بود یا شب، وقتی غذا توزیع شد شهید رضایی با قاشقش داخل آنچه نام خورشت را یدک می‌کشید جستجویی کرد و وقتی خبری از گوشت حتی همان گوشت‌های نامرغوب و مانده را نیافت با همان لهجه نمکی گفت: «آقای دکتر، آقای دکتر په گوشتا کو از آن روز هر وقت دکتر، رضایی را می دید به شوخی می‌گفت: «پ گوشتاش کو.»

۵- غلامعلی محمدی از رفسنجان یا کرمان.

۶-حاجت کیانپور، اهل شوشتر هم وقتی به جمع ما پیوست آنچنان گرفتار اسهال عفونی بود که امیدی به بهبودش نبود.

۷- سید حسین کسایی، ورامین، شهادت بعد از آزادی.

۸-شهید بهروز تبریزی زاده، تبریز، شهادت در اسارت.

۹-شهید بهمن امیریان، شاهین شهر اصفهان، شهادت در اسارت.


۱۰-شهید احمد سگوند، دزفول،شهادت بعد از آزادی.

۱۱-عبدالرضا کاویانی، شیراز ، ساکن کرج.

۱۲-حسین معظمی، دزفول، ساکن اهواز.

۱۳-اکبر دزاشیب، تهران.

۱۴-علی حاج حسینی‌ رفسنجان.

۱۵-نصرالله حاجیان ،خمینی شهر اصفهان.

۱۶- رضا آبروانی ، مشهد.

۱۷-حسن مشهوری.

در بین ما کسانی بودند که وضعیت مجروحیتشان به نحوی بود که نمی‌توانستند از دهان غذا بخورند و غذا بصورت رقیق شده با سرنگ به سوراخی که زیر گلوی ایشان بود وارد می‌شد.

دکتر مجید که راوی از آن یاد می‌کند دکتر مجید جلالوند است که افسر نیروی دریایی ارتش بود و تمام آزادگان اردوگاه عنبر از علاقه و صمیمیت زیاد وی را با اسم دکتر مجید یاد می‌کنند. دکتر دیگری که در اردوگاه عنبر خدمات پزشکی فراوانی به آزادگان می‌کرد و محبوبیت زیادی در میان آن‌ها دارد مرحوم دکتر هادی بیگدلی بود.

دستگیری از شهدا

----

آيا از اين دنيا خسته ايد؟

از دست خودتان هم؟

شما هم چون ما به دنبال دستي مي گرديد که دستتان را بگيرد وبه بالا ببرد ؟

به حیات برتر به نشاط همیشگی ؟

به زنده بودن ابدی ؟

چه دستي از دست شهيدان مطمئن تر براي به دست آوردن خدا؟

تنها کمي عشق مي خواهد و ايمان و اراده، عشق به انوار مقدسي که هيچ گاه نمي گذارند زندگي هايمان در تاريکي غرق شود، ايمان و اعتماد به آنها که فعال لما يشاء اند و کمي هم اراده که دستتان را به سويشان ببريد و عهد ببنديد براي همراهي و همپايي با آنان.


فقط کافیست که نیت کنید و با شهدا ميثاق ببنديد؟

جبهه 2

جبهه 1